شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1390
توسط: ساقی

درد

یه دردی توی قلبم هست که داره منو خفه می کنه ... راه هوا رو بسته ...سعی می کنم منطقی برخورد کنم و ببینم که چیزی نیست ولی یه فکری میگه که داری خودتو گول می زنی ... احساس می کنم غرورم له شده .... نمی تونم فکر کنم مثل آدمای روانی شدم .... می خندم اما هیچی خوشحالم نمی کنه ... می خوام خوشحال باشم اما نمیشه .... جلو مونیتور خشکم زده بود ، داشتم می لرزیدم ، لرزش عصبی ، فکر می کردم الان مغزم منفجر بشه ... فکر می کردم دارم یه کابوس می بینم ... اصلا باورم نمی شد ....نمی دونم چه جوری بگم که دارم آتیش می گیرم .... خوب احتمالا هیچی نبوده ، هیچی !!!!!!!!

پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1390
توسط: ساقی

پایه ای ها

روزهای سختی دارم ، باید تصمیم مهمی بگیریم که زندگی هر دومارو تغییر میده ...شاید این کاری بود که قبلا باید می کردم ولی تعصب غیرمنطقی پدر و مادرم باعث شد که سال های زیادی را نابود کنم .... می دونم کاردرستیه اما در عین حال دلم می سوزه وقتی قیافشونو می بینم، ناراحتی عمیقی که با هیچی قابل توصیف نیست ... چند روز پیش تو یه مهمونی دختری را دیدم که هم دانشگاهی ما بود ، قاعد تا باید می دیدمش قبلا ولی نمی شناختمش .... افسرده و سردرگم ، با اعتماد به نفس پایین که خودش هم اینو صراحتا می گفت ،بچه های پایه خیلی هاشون دچار همین مشکل هستند ...به خصوص کسایی که کار هم پیدا نکردند . به خاطر سیستم غلط آموزشی خیلی از بچه ها ناخواسته وارد این رشته ها میشن و بعدش دچار سردرگمی میشن ... جالب اینجا بود که یه نفر دیگه که خواهرش هم دانشکده ای ما بود هم همینو می گفت ...یه جور نارضایتی و سردرگمی که باعث میشه مدام چیزهای مختلف را امتحان کنن... کنکور تواون سال ها خیلی بی سرو سامون بوده و یه سری از باهوش ترین بچه ها وارد رشته هایی شدن که در تقابل با خواسته هاو توقعات جامعه از خودشون الان خودشون را شکست خورده می بینند ، گفتنش آسونه اما این مشکل آزار دهنده است !!! پایه ای ها یا بچه های دانشکده علوم که بچه های مهندسی به شوخی می گفتن : همون دانشکده که پایش افتاده !!! البته به جز تعداد معدودی کار متناسب با رشته خودشون دارن ، برای پسرها راحت تره ولی دخترها معمولا ضربه های روحی ناشی از سال ها تلاش بی ثمر را با خودشون حمل می کنند ، این مشکل آنقدر زیاد هست که بهش بگیم سندروم علوم پایه ؟!!! فکر می کنم باشه ، فقط امیدوارم این سیستم آموزشی تغییر کنه !

جمعه 16 دی‌ماه سال 1390
توسط: ساقی

چاه

زمستون اومده و ما دوباره رفتیم به جایی که خیلی دوسش داریم ، بعد از پاییز که رفتیم و یه عالمه عکسای زیبا گرفتیم دیگه نرفته بودیم ،  برف اومده و جاده  به طرز عجیبی مرموز بود ، جاهایی که آفتاب بهش نمی رسید پر از برف بود با اینکه چند روز از باریدن برف میگذره .... من هم یخ زده هستم ... روزهای یخی دارم روزهایی که هیچ ارتباطی با درونم ندارم ، روزهایی که نمی تونم حرفی بزنم ، روزهایی که مبهوت و افسون شده ام !!! مثل یه چاه شدم ، نه یه سیاهچاله ... نیازمند محبت و توجه ، بیشتر از هر زمانی ، بدون اینکه مجبور باشم توضیح بدم ...شاید چیزهایی که این چند وقته نمی خواستم بهش فکر کنم را دوباره باید ببینم ... از این مدل فکر کردن متنفرم .... اصلا این افکار آشفته چرا هست ؟ این همه گلایه ، این همه احساس دوری از خودم ؟ بدترین حرفی رو هم که می تونستم بشنوم شنیدم : من چیزی رو که باید انجام بدم نمیدم !!!!!!!! ....می خواستم دست از غرغر بردارم اما نمیشه .... ای کاش نی نی بودم ، ای کاش می تونستم دوباره به دنیا بیام ؟

آهااااااا راهش همینه ، باید خودکشی کنم .... آره باید این من الان رو بکشم ... انگار که هیچ وقت وجود نداشته و دوباره برگردم ، بی خیال همه اینها ..... مشکل اینجاست که باید درباره رابطه ای که با طبیعت و جهان دارم تصمیم بگیرم و فکر کنم کار سختی باشه ؟ نه؟

دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1390
توسط: ساقی

بازی

نمی دونم چی شد که من اعتماد به نفسم را از دست دادم ، نه می دونم چی شد ه ولی چقدر سخته دوباره به دست آوردنش  ، این حس مدام سرزنش ، حتی نمی خوام الان دربارش حرف بزنم ولی باید این کارو بکنم ، گلوی چرکی من دوباره یادم آورد که دارم از رویارویی با خودم فرار می کنم ، این عکس العمل یه جورایی ناخودآگاه شده ولی دارم روش کار می کنم ، دیشب وقتی وسط بازی داشتم به این فکر می کردم که چقدر از کارام عقب افتادم ، در عین حال می خواستم روال بازی را تغییر بدم اما فکرم مشغول بود و اصلا نمی تونستم....

بازی مافیا یکی از اون بازیایی که من ستایش می کنم ، نمی دونم کی ساختتش ، ولی دمش گرم .... و هرکی که آورده به ایران هم دستش درد نکنه ... فکر کنم تا قبل از این بازی همه گل یا پوچ یازی می کردن یا تمام مدت داشتن چرت و پرت می گفتن ... به هرحال تو زمانی که بچه ها دور هم جمع میشن و معمولا شبا تا خستگی روزشون رو فراموش کنند این بازی بی نظیره، مغز آدمو به حرکت در میاره و باعث میشه مدام دنبال راه حل بگردی ،از طرفی برای موفقیت تواین بازی باید بازیگر خوبی باشی و اعتماد به نفست بالا باشه ....


دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390
توسط: ساقی

زندگی زنده

امروز یه مطلبی خوندم که عنوانش این بود:

"همین امروز وقت تلف کردن را تمام کنید و آنطور که واقعا دوست دارید زندگی کنید"

خوب راستش واقعا راست می گفت نمی دونم چطور باید این کاروکرد ولی همه میگن که مهم اینه که بخوای چون  راهش روپیدامی کنی ، اما قسمت مهم ترش این بودکه می گفت زمان مناسب اصلا وجود نداره و همه چیز همین حالاست:

"اگر شما منتظر زمان مناسب هستیدتا در زندگی خود تغییر ایجاد کنید ، بدانید که شما بزرگ می شوید ومی میرید بدون اینکه این اتفاق هرگز بیفتد . زمان مناسب وجود ندارد .زمان حال تمام چیزیست که ما داریم .اگر شما کسی نیستیدکه واقعا می خواهیدباشید ، التماس می کنم شروع کنید و همانطور که می خواهید زندگی کنید. همین حالا شروع کنید . امروز همان روز مناسب است ."

متن کاملش را می تونید تویwww.ibanoo.ir بخونید .