یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1390
توسط: ساقی

کباب کثیف

دیشب شب باحالی بود ، بارون های امسال خیال بند اومدن ندارن... ما دوتا با یکی از دوستامون رفتیم بیرون، البته آخر شب بود و بارون به شدت می بارید ... رفتیم شهرداری تا از گاری هایی که  همیشه آخرشب میان کباب کثیف بخوریم !! کباب چررررررررررررب (: ............اما اونی که دنبالش می گشتیم و پلا کباب هم می داد نبود و مجبور شدیم بریم لب آب .... رفتیم یه جای باحال که تا حالا نرفته بودیم : کبابی علی منزل یاب ( این اسم مودبانش بود (: ....)  اوووووووووف که چقدر چسبید کباب داغ !!!!!!!!!!  وقتی بیرون داشت بارون میومد ، تازه با اون گوجه های سوپر خوشمزه که اصلا معلوم نبود چه کلکی سوار کرده بود تا اونا اونجوری بشن ... به هر حال  خیلی حال داد!!!!!!!!!!!...... بعدش خواستیم بریم چای آلبالو بخوریم که گویا بارون اونم فراری داده بود .... با ماشین تو خیابونا دور میزدیم ، زیر بارون و با صدای ابی می خوندیم:"پروانه آتش می زنی ، تو اینچنین گریه نکن .... گریههههههههههههه نکن" .... چه کیفی داره وقتی عشقت کنارته و  لحظه های زندگیت سرشار از شادیه... دلم می خواست عشقم را بغل کنم و ببوسم وبهش بگم دیوونشم.... دلم می خواست بریم زیر بارون و دوتایی تنها راه بریم ... یاد اون روزای اول افتادم اولین باری که منو رسوند تا برم.... و وقتی من سوار ماشین شدم ... کنار دیوار واساده بود و سیگار می کشید ومن از دیدنش از پشت شیشه های خیس کیف می کردم .... داشتن سیگار می کشیدن و منم واسه خودم لذت می بردمو تمام اون لحظه ها رومی بلعیدم (:  ........ولی بعدش یه اتفاقی افتاد که حالمونو گرفت .....