جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390
توسط: ساقی

پیرزن جادوگر

داستان پیرزن جادوگر برخلاف تمام قصه هایی که تا حالا درباره یه جادوگر شنیده بودم بود ! .... فکر نمی کردم یه روزی جادوگر نماد کسی باشه که دخترک قصه را به سمت شناخت درونش راهنمایی می کنه ، با تمام خشونتش همه کارایی که از دختر  می خواد برای اینه که دختر با من واقعیش ارتباط برقرار کنه ......به هر حال بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم و گم شدن توی انبوه  افکار و اندیشه ها و درحالی که توان عمل کردن رااز دست داده بودم این قصه مثل یه تلنگر بود که باعث شد به خودم بگم بسه دیگه این مسخره بازی را تموم کن ... ولی باز هر کاری می کردم تا بهانه ای باشه واسه فرار ... واسه عمل نکردن....و اگه عشقم نبود  هیچوقت نمی تونستم شروع کنم!!   واقعا به کمک احتیاج دارم  ، به حمایتش به اینکه به من اعتماد به نفس بده.... شادم در قلبم و اون گفت که اینو احساس می کنه ........