جمعه 16 دی‌ماه سال 1390
توسط: ساقی

چاه

زمستون اومده و ما دوباره رفتیم به جایی که خیلی دوسش داریم ، بعد از پاییز که رفتیم و یه عالمه عکسای زیبا گرفتیم دیگه نرفته بودیم ،  برف اومده و جاده  به طرز عجیبی مرموز بود ، جاهایی که آفتاب بهش نمی رسید پر از برف بود با اینکه چند روز از باریدن برف میگذره .... من هم یخ زده هستم ... روزهای یخی دارم روزهایی که هیچ ارتباطی با درونم ندارم ، روزهایی که نمی تونم حرفی بزنم ، روزهایی که مبهوت و افسون شده ام !!! مثل یه چاه شدم ، نه یه سیاهچاله ... نیازمند محبت و توجه ، بیشتر از هر زمانی ، بدون اینکه مجبور باشم توضیح بدم ...شاید چیزهایی که این چند وقته نمی خواستم بهش فکر کنم را دوباره باید ببینم ... از این مدل فکر کردن متنفرم .... اصلا این افکار آشفته چرا هست ؟ این همه گلایه ، این همه احساس دوری از خودم ؟ بدترین حرفی رو هم که می تونستم بشنوم شنیدم : من چیزی رو که باید انجام بدم نمیدم !!!!!!!! ....می خواستم دست از غرغر بردارم اما نمیشه .... ای کاش نی نی بودم ، ای کاش می تونستم دوباره به دنیا بیام ؟

آهااااااا راهش همینه ، باید خودکشی کنم .... آره باید این من الان رو بکشم ... انگار که هیچ وقت وجود نداشته و دوباره برگردم ، بی خیال همه اینها ..... مشکل اینجاست که باید درباره رابطه ای که با طبیعت و جهان دارم تصمیم بگیرم و فکر کنم کار سختی باشه ؟ نه؟