پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1390
توسط: ساقی

پایه ای ها

روزهای سختی دارم ، باید تصمیم مهمی بگیریم که زندگی هر دومارو تغییر میده ...شاید این کاری بود که قبلا باید می کردم ولی تعصب غیرمنطقی پدر و مادرم باعث شد که سال های زیادی را نابود کنم .... می دونم کاردرستیه اما در عین حال دلم می سوزه وقتی قیافشونو می بینم، ناراحتی عمیقی که با هیچی قابل توصیف نیست ... چند روز پیش تو یه مهمونی دختری را دیدم که هم دانشگاهی ما بود ، قاعد تا باید می دیدمش قبلا ولی نمی شناختمش .... افسرده و سردرگم ، با اعتماد به نفس پایین که خودش هم اینو صراحتا می گفت ،بچه های پایه خیلی هاشون دچار همین مشکل هستند ...به خصوص کسایی که کار هم پیدا نکردند . به خاطر سیستم غلط آموزشی خیلی از بچه ها ناخواسته وارد این رشته ها میشن و بعدش دچار سردرگمی میشن ... جالب اینجا بود که یه نفر دیگه که خواهرش هم دانشکده ای ما بود هم همینو می گفت ...یه جور نارضایتی و سردرگمی که باعث میشه مدام چیزهای مختلف را امتحان کنن... کنکور تواون سال ها خیلی بی سرو سامون بوده و یه سری از باهوش ترین بچه ها وارد رشته هایی شدن که در تقابل با خواسته هاو توقعات جامعه از خودشون الان خودشون را شکست خورده می بینند ، گفتنش آسونه اما این مشکل آزار دهنده است !!! پایه ای ها یا بچه های دانشکده علوم که بچه های مهندسی به شوخی می گفتن : همون دانشکده که پایش افتاده !!! البته به جز تعداد معدودی کار متناسب با رشته خودشون دارن ، برای پسرها راحت تره ولی دخترها معمولا ضربه های روحی ناشی از سال ها تلاش بی ثمر را با خودشون حمل می کنند ، این مشکل آنقدر زیاد هست که بهش بگیم سندروم علوم پایه ؟!!! فکر می کنم باشه ، فقط امیدوارم این سیستم آموزشی تغییر کنه !